بانو همواره چشم به آسمان داشت و به دهان پدر. زیرا از زبان پدر راههای آسمان گشوده میگشت.
بانو فرمود: فرزندانم حسن، حسین بر بلندای بام روید و هنگامی که نیمی از خورشید به سمت مغرب نزدیک میشود مرا آگاه کنید تا دعا کنم.
مادر! چرا در این زمان میخواهید دعا کنید؟
بانوی جهانیان فرمود:
شنیدم رسول خدا(صلی الله علیه و آله) گفت که به یقین در روز جمعه ساعتی است که ممکن نیست شخص مومن از خدای عزوجل امر و کار خیری را درخواست کند مگر این که به او ارزانی میکند. به پدرم عرض کردم: ای رسول خدا! این ساعت چه موقع است؟
فرمودند: زمانی که نیمی از خورشید به سمت غروب نزدیک شود.
آری این خاندان از روز نخست با عصر جمعه همدل و همراه بودهاند!
و عصر هر جمعه، منتظر قدم و دعای این بزرگواران است.
آری، تاریخ منتظر این خاندان بوده و خواهد بود.
و برترین دعای عصر جمعه تعجیل در ظهور منتظر است.
در سکوت بی پایان شب لحظات چنان عبور می کنند که زندگی مانند قطره بارانی که از ابری فرو می ریزد خلاصه می شود . کاش زندگی فرصت دوباره احساسات عاشقانه را به ما می داد، کاش دنیا چنان در عشق فرو می رفت که در آن غرق می شد . می خواهم دنیا را در دیداری با او نمایان سازم ،دوست دارم عشق را در لحظات با او بودن تکرار کنم ، دوست دارم زندگی کنم، با عشق و امید سرشار از برکت و خوشی، با دنیایی از احساس و محبت، با دلخوشی ،با یک عمر موفقیت ، با یک دنیا سربلندی .

سلام به همه دوستان وکسایی که به این وبلاگ سر زدن فرارسیدن عید باستانی نوروز رو به همه ی شما دوستان عزیز تبریک می گم وامید وارم که سال٩٠ پربرکت باشه براتون.

وحالا بهترین جملات:
یادم باشد که زیبایی های کوچک را دوست بدارم حتی اگر در میان زشتی های بزرگ باشند
یادم باشد که دیگران را دوست بدارم آن گونه که هستند ، نه آن گونه که می خواهم باشند
یادم باشد که هرگز خود را از دریچه نگاه دیگران ننگرم
که من اگر خود با خویشتن آشتی نکنم هیچ شخصی نمی تواند مرا با خود آشتی دهد
یادم باشد که خودم با خودم مهربان باشم
چرا که شخصی که با خود مهربان نیست نمی تواند با دیگران مهربان باشد.
![]()
نوروز پاسداشت عشقهای کوچکی است که زنده مانده اند و روز تعظیم در برابر عشق های بزرگی که عظمت را کوچک می دانند.پس به تو در نوروز سلام می کنم که بزرگترین عشق این کوچکینوروز پاسداشت عشقهای کوچکی است که زنده مانده اند و روز تعظیم در برابر عشق های بزرگی که عظمت را کوچک می دانند.پس به تو در نوروز سلام می کنم که بزرگترین عشق این کوچکی.
![]()
اگر چه یادمان می رود که عشق تنها دلیل زندگی است اما خدا را شکر که نوروز هر سال این فکر را به یادمان می آورد.پس نوروزت مبارک که سالت را سرشار از عشق کند.
![]()
سال نومی شود.زمین نفسی دوباره می کشد.برگ ها به رنگ در می آیند و گل ها لبخند می زند و پرنده های خسته بر می گردند و دراین رویش سبز دوباره…من…تو…ما…کجا ایستاده اییم.سهم ما چیست؟..نقش ما چیست؟…پیوند ما در دوباره شدن با کیست؟…زمین سلامت می کنیم و ابرها درودتان باد و …سال نو مبارک …وهمیشه امیدوار،و...سال نومبارک…
![]()
فرا رسیدن سال نو همیشه نوید بخش افکار نو، کردار نو و تصمیم های نو برای آینده است. آینده ای که همه امید داریم بهتر از گذشته باشد. در سال نو، ۳۶۵ روز سلامتی، شادی، پیروزی، مهر و دوستی و عشق را برای شما آرزومندم.
آسمان همچو صفحه ی دل من
روشن از جلوه های مهتاب است
امشب از خواب خوش گریزانم
که خیال تو خوش تر از خواب است
خیره بر سایه های وحشی بید
می خزم در سکوت بستر خویش
باز دنبال نغمه ای دلخواه
می نهم سر بروی دفتر خویش

دیشب تو فکرت بودم که یه قطره اشک از چشمام جاری شد ، از اشک پرسیدم: چرا اومدی؟ گفت: آخه تو چشمات کسی هست که دیگه اونجا جای من نیست
اگه چشمات پرسید بگو ندیدمش . اگه گوش هات پرسید بگو نشنیدمش . اگه دستت لرزید بگو مال سرما ست . اما اگه دلت لرزید به خودت دروغ نگو ، دوستش داری .
اگه تورو خواستن اشتباهه ، اگه با تو بودن اشتباهه ، اگه عاشق تو بودن اشتباهه ، اگه واسه تومردن اشتباهه پس تو بهترین و قشنگترین اشتباه زندگی من هستی
بزرگترین آرزویم این بود که کوچیکترین آرزوی تو باشم
موقعی که می خواستمت می ترسیدم نگات کنم ، موقعی که نگات کردم ترسیدم باهات حرف بزنم . موقعی که باهات حرف زدم ترسیدم نازت کنم ، موقعی که نازت کردم ترسیدم عاشقت بشم . حالا که عاشقت شدم می ترسم از دستت بدم .
میخواهم آنقدر پیر شوم تا مرا نشناسی . آن روز شاید به درد دل پیرمردی گوش دهی...

آدمی دو قلب دارد !
قلبی که از بودن آن با خبر است و قلبی که از حضورش بی خبر.
قلبی که از آن با خبر است همان قلبی ست که در سینه می تپد
همان که گاهی می شکند
گاهی می گیرد و گاهی می سوزد
گاهی سنگ می شود و سخت و سیاه
و گاهی هم از دست می رود…
با این دل است که عاشق می شویم
با این دل است که دعا می کنیم
با همین دل است که نفرین می کنیم
و گاهی وقت ها هم کینه می ورزیم…
اما قلب دیگری هم هست.قلبی که از بودنش بی خبریم.
این قلب اما در سینه جا نمی شود
و به جای اینکه بتپد…..می وزد و می بارد و می گردد و می تابد
این قلب نه می شکند نه میسوزد و نه می گیرد
سیاه و سنگ هم نمی شود
از دست هم نمی رود
زلال است و جاری
مثل رود و نسیم
و آنقدر سبک است که هیچ وقت هیچ جا نمی ماند
بالا می رود و بالا می رود و بین زمین و ملکوت می رقصد
این همان قلب است که وقتی تو نفرین می کنی او دعا می کند
وقتی تو بد می گویی و بیزاری او عشق می ورزد
وقتی تو می رنجی او می بخشد…
این قلب کار خودش را می کند
نه به احساست کاری دارد نه به تعلقت
نه به آنچه می گویی نه به آنچه می خواهی
و آدمها به خاطر همین دوست داشتنی اند
به خاطر قلب دیگرشان
به خاطر قلبی که از بودنش بی خبرند .

تو را در مثنوی پیدا نکردم / حضور دیگری پیدا نکردم / سرودم هر غزل تنها بودی / برایت ثانوی پیدا نکردم .

قدر یاران قدیمی را بدان ای نازنین ، فرش های کهنه را مردم گران تر می خرند .

به کدامین شهر نگاهت بخشم دل بی تابم را / تو تمنای دلی هر شب و هر خوابم را .

دلتنگ شدن حس نبودن کسی است که تمام وجودت یکباره تمنای بودنش را می کند .

نرسد دست تمنا چون به دامان شما / میتوان چشم دلی دوخت به ایوان شما / از دلم تا لب ایوان شما راهی نیست / جانی ست در این فاصله ، قربان شما .

نمیدانم چرا بیمارم امشب / سکوتی خفته در گفتارم امشب / غم اشک دلم آهسته می گفت / پریشان از فراق یارم امشب .
دست من کوتاه از دیدار توست / قلب من اما همیشه یاد توست .

بهترین لحظه ها وقتیست که بهترین ها به یادت باشند ، بهترین نیستم ولی بیادتم .

دلم زیباترین دلهاست امروز / درون این دلم غوغاست امروز / دلم را در طبق بنهاده بودم / دهم آن را به دست یار امروز .
کاش منم تو پاکت اس ام اس جا میشدم تا در عرض چند ثانیه بهت میرسیدم !


هر وقت گفتن جدایی مردمک چشمم
منزلگاه جادهای مه آلود شد
با مسافری تنها که کولهبار خود را به دوش می کشید
او از روی ترحم نگاهی به پشت سرش می انداخت 
دل هر چه داشت نثار چشمان توکرد
اما دل تو غریبه را پرستید 
رفتنت دوباره نگاهم را با انتظار همخانه کرد
منتظر شدم 
گفتم حالا که میری حداقل یه یادگاری برام بزار
آرزویی تو خالی و پوچ برای دلخوشی ام 
گفتی در آرزوی برگشتم بمیر
دستانت را بوسیدم و خدا را شکر کردم 
از اینکه سر انجام فهمیدی بی تو خواهم مرد

غروب است . یکی ازهمان غروب های دلگیر درست مثل غروب نقاشی هایم که با مداد سیاه ترسیم می کنم! که هرچند وقت یکبار،مرا دلگیرمی کند، که نمی توانم نفس بکشم وقلبم سنگینی می کند و انگارسوزشی درآن احساس می کنم سوزشی که با هیچ چیزی خنک نمی شود. می خواهم پنجره را باز کنم اما دلم گرفت از گریه بچه همسایه!
یک فنجان قهوه می ریزم ، قهوه تلخ را می نوشم وبعد می خواهم فال بگیرم! فال قهوه! به نیت خودم،فقط خود خودم! گاهی لازم است که به خود فکر کنم! نمی خواهم تاریخ مرگم را بدانم می خواهم بدانم دربازی زندگی من کجا نقش دارم .
فقط همین
نظرات ()